دونیال

 
 
نوشین


 
 

موضوعات

 

پیوند ها

آزاده جون و مسافر کوچولوش ماهان

دل نوشته های بیتا جون

یادداشت های شبانه

ملودی زندگی زیباست

پوپلی و مامان کیمیا

زندگی دو آدمک

دونیال (بلاگفا)

دانیال و داریان

امواج زندگی

هستی جون

مارتیا جون

ترانه جون

ماه من

هنگامه

ستاره ما

سمیرا جون

آرش وروجک

کیان و کیارش

هزار و یک شب

دنیل مامان بهار

سارا صولتی نازنین

پروانه جون و امیدش

شانلی و مامان سحر

هانا جون - حقیقت ما

درسا جون(خانواده عطاران)

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

٢٧ شهریور ۱۳۸۸

آغاز تابستان

تعطیلات دنیا شروع شد

سلام

آغاز سال 1388

وبلاگ جدید دونیال

تولد 11 سالگی دنیا و 3 سالگی دانیال

تولد دنی ها نزدیکه

خرابکاری دانیال خان بر سر و موی خودش

دانیال به آرایشگاه میرود

 

آرشيو مطالب

شهریور ۸۸

آرشيو مطالب

تیر ۸۸

آرشيو مطالب

خرداد ۸۸

آرشيو مطالب

اردیبهشت ۸۸

آرشيو مطالب

فروردین ۸۸

آرشيو مطالب

اسفند ۸٧

آرشيو مطالب

بهمن ۸٧

آرشيو مطالب

دی ۸٧

آرشيو مطالب

آذر ۸٧

آرشيو مطالب

آبان ۸٧

آرشيو مطالب

مهر ۸٧

آرشيو مطالب

شهریور ۸٧

آرشيو مطالب

امرداد ۸٧

آرشيو مطالب

تیر ۸٧

آرشيو مطالب

خرداد ۸٧

آرشيو مطالب

اردیبهشت ۸٧

آرشيو مطالب

فروردین ۸٧

آرشيو مطالب

اسفند ۸٦

آرشيو مطالب

بهمن ۸٦

 

نويسندگان

نوشین

 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

 

از همه دوستای خوب و مهربونمون ممنونم که به یاد ما بودن

نمیدونم چرا حال و حوصله ی نوشتن و به خصوص عکس گذاشتن ندارم

تعطیلات هم داره تموم میشه و تابستان خوبی را پشت سر گذاشتیم

به زودی با عکسها و اخبار جدید برمیگردم

در هفته ای که گذشت روز ١٧ شهریور در برنامه کودک یکی از فیلم هایی که دنیا بازی کرده بود پخش شد و خیلی جالب بود

دانیال یه حرف جالبی که میزنه: تو داری دروغ می گویی ....

٢٧ شهریور ۱۳۸۸ | نظرات ()

 

آغاز تابستان

تابستان و تعطیلات مدارس دوباره شروع شد

از جهتی خیلی خوبه که بچه ها تعطیل میشن و نگرانی و استرس درسهاشون را نداریم و نمیخواد صبح زود بیدار بشیم و آمادشون کنیم

از جهت دیگر یک دردسر جدید شروع میشه که دائما حوصلشون سر میره و دنیا و دانیال هم یا با هم حسابی بازی میکنن و یا در حال دعوا هستن

در حال حاضر که بنده در حال تایپ کردن هستم در خانه ملا غوغایی بر پاست و صدای گریه های دانیال و جیغ دنیا همه جا را برداشته

دنیا میخواد موزیک بگذاره و برقصه و دانیال از این کارا بدش میاد

به دانیال میگیم تو بیا توی اتاق خودت و کارتن ببین ولی با اصل موضوع مشکل داره و میگه : دنیا نباید برقصه... نباید بخونه ...

دنیا هم با معدل خیلی خوب ٨١/١٩ قبول شد و خستگی را از تن ما در آورد

البته تمام نمراتش ٢٠ بود و ٢ تا امتحان آخر را دیگه خسته شد و اصلا نخوند و ۵٠/١٩ شد

روزها با نوه طبقه بالایی میرن توی حیاط و بازی میکنن

براشون چادر خریدم و اسباب بازی هاشون را میبرن توی حیاط و بازی میکنن

دانیال هم یک دوست داره که اسمش علیرضا است و همسایه کناری هستن و دانیال خیلی دوسش داره و خیلی خوب با هم توی حیاط بازی میکنن ( ماشین بازی - اسکوتر)

همین حیاط کوچولو کلی برامون نعمته

هنوز مدرسه برای دنیا ثبت نام نکردم

٢ تا مدرسه هستن که یکی از بینشون را باید انتخاب کنم

یک دوست خیلی خوبی دارم که دخترش با دنیا هم کلاس هست و منزلمون هم به هم نزدیکه و ترجیح میدم که دنیا و دختر دوستم توی یک مدرسه باشن

شنبه قراره که اونا هم برن و این دو تا مدرسه را ببینن تا تصمیم نهایی را بگیریم

امسال دنیا فقط کلاس زبان میره و پیانو که این دو تا کلاس را در طول سال به طور دائمی شرکت میکنه و هر وقت که دوست داشته باشه به صورت آزاد استخر و پیست اسکیت میره و امسال سر خودم و دنیا را شلوغ نکردم تا بیشتر کرج بریم و بچه ها از استخر و فضای باز اونجا بیشتر استفاده کنند

بابایی که کار جدیدی را هم علاوه بر کارهای قبلی شروع کردن و دیگه عصرها خونه نمیاد و تا ١٠ - ١١ شب سر کار هستن ولی یک خوبی که داره اینه که به منزلمون نزدیکه و عصر که میشه ما اگه کاری نداشته باشیم یه سری به بابایی میزنیم و اگه بیرون هم باشیم  موقع رفت یا برگشت یه سک سک کوچولو اونجا میکنیم

هم من و هم بچه ها محیط و آدمای اونجا را خیلی دوست داریم و یه جور تفریح برامون شده

دیگه نمیتونم عصرها کلاس کامپیوتر برم چون بابایی اون ساعت دیگه خونه نیستن و برای همین ٢ هفته ای بود که کلاس نمیرفتم و از شنبه صبح های زود  که دنیا و دانیال خواب هستن میرم کلاس و تا بخوان بیدار بشن برمیگردم

دنیا و دانیال در عروسی پگاه جون

برای این پست بیچاره شدم.... ٢ ساعته نشستم تا ٢ تا دونه عکس آپلود کنم

تازه اینترنت من پر سرعته ولی وضعیت اینترنت خیلی خرابه

فیس بوک و یوتوب که کاملا بسته است و اینجا هم که اینجوریه

دانیال عادت های خاصی داره و هیچ جوری نمیشه عوضشون کرد

به عنوان مثال همین عکسهایی که میبینید مربوط به عروسی یکی از دوستان نزدیک خواهرم هست که از بچگی میشناسیمش و عروسی خیلی بزرگی بود و من هم برای دانیال لباس و کفش خریدم ولی به هیچ عنوان حاضر نبود که بپوشه

البته قرار نبود که دانیال راببریم و میخواستیم بگذاریمش منزل مادربزرگش ولی از بس شهر شلوغ بود ترسیدیم بگذاریمش و شب نتونیم بریم دنبالش و برای همین با خودمون بردیمش ولی دانیال حاضر نبود لباسهای جدیدش را بپوشه و با هزار زور راضی شد ولی کفش جدید را دیگه قبول نکرد و با همون کفشهای کثیف و کهنه اومد

٤ تیر ۱۳۸۸ | نظرات ()

 

تعطیلات دنیا شروع شد

بالاخره امروز امتحانات دنیا تمام شد و هم من و هم خودش یک نفس راحت کشیدیم

فردا هم کارنامه ها را میدن و ببینیم که دنیا خانم چه کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه کار من در اومد ... از طرفی خوبه که دنیا خونه است و درس نداره و با دانیال بازی میکنن... از طرف دیگه دائم با هم دعواشونم میشه و حسابی خونه را به هم میریزن

البته وقتی هم که با هم بازی میکنن خیلی جالبه و من خندم میگیره

الان دارن شرکت بازی میکنن و دنیا میز و صندلی چیده و دانیال هم یکی از همکاراشه که بهش میگه تو منشی هستی و همش میفرستتش بیرون برای خرید و دانیال مرتب توی خونه در حال دویدن است

دانیال مرتب به دنیا میگه : تو هی؟ ( یعنی تو کی هستی ؟)

دنیا هم میگه : من رئیس و تو منشی

مرتب هم تلفن زنگ میزنه و با دانیال کار داره؟

و دانیال میگه: هانوم ( خانم) تو هار دارم ( با تو کار دارم)

دنیا و نیما شاهرخ شاهی

در مورد خودم هم باید بگم که کلاس کامپیوترم دیگه خیلی سخت شده و همش باید تمرین کنم ولی هم چنان مصمم به ادامه این کلاس ها هستم

به خصوص ساعت کلاسها برام دردسر شده و خیلای از اوقات بابایی هنوز نرسیدن خونه و من مجبورم دست به دامن همسایه بشم که بیان پیش دنیا و دانیال تا بابایی برسن

خواهرم هم فردا دارن میرن دوبی و همسر مهربان مبلغ قابل توجهی درهم به عنوان هدیه تولد دادن که به خواهرم بدم تا چیزایی را که لازم دارم برام از دوبی بخرن

البته تا تولدم هنوز مانده و ١٨ خرداد است .

حالا نمیدونم این قسمتی از هدیه بود یا کلش؟؟؟؟

ولی هر چی بود به موقع بود چون الان احتیاج داشتم و خواهرم هم ازم درهم یا دلار میخواست

خیلی دلم دوبی میخواد... دوست داشتم ما هم باهاشون میرفتیم

به خصوص که دنیا و دانیال عاشق وایلد وادی و آتلانتیس هستن و الان فصل خوبی برای توی آب رفتنه

ولی خوب الان شرایط اجازه نمیده چون بابایی یک بیزنس جدید شروع کردن و الان فرصت مناسبی برای سفر نیست

اشکان - دانیال - حسین مخته

 

۱۱ خرداد ۱۳۸۸ | نظرات ()

 

سلام

مدتیست که خیلی توی نوشتن تنبل شدم

گفتنی زیاده و اول از خودم شروع میکنم

از یک ماه قبل از عید اسمم را کلاس کامپیوتر نوشتم و یکروز در میان وقتی همسری به منزل میرسند بنده از در میروم

اوایل خیلی آسان بود و شاگرد زرنگ کلاس بودم ولی کمی بعد دیگه سخت شد

کلاسمون خیلی خوبه و کلی هممون با هم دوست شدیم و یکشنبه هم امتحان icdl داریم

مادر بزرگ مهربانم هم خیلی ناگهانی و با سکته قلبی از این دنیا رفت و تمام هفته پیش را درگیر مراسم بودیم

فقط 71 سالشون بود ولی خیلی بیمار بودن ولی زمانیکه فوت شدن و در مراسمشان همه با هم آشتی کردن و همه چیز به حالت اول برگشت

کاش در زنده بودنشون این اتفاق می افتاد

غم از دست دادن عزیزان و بزرگان فامیل خیلی سخته چون وجودشون برکت و نعمت به همراه داره

وقتی زنده بودن بین بچه هاشون دو دستگی ایجاد شده بود و 2 تا از بچه هاشون با بقیه قهر بودن و مادربزرگم خیلی از این موضوع ناراحت بودن

دنیا هم حسابی درگیر امتحانات است و توی هیچ کدام از مراسم مادربزرگم شرکت نکرد

نمرات میان ترم دنیا هم اصلا جالب نبود و فردا قراره برم مدرسه تا با معلمین دروس مربوطه صحبت کنم تا فکری برای دنیا بکنند

چون مدرسه ای که برای سال آینده قراره بره شرط معدل داره و آزمون ورودی نداره ولی معدلش حتما باید بالای 19 باشه

پنجشنبه مدرسه دنیا بچه های کلاس پنجم را یک شب در مدرسه نگه داشتند و بچه ها در کنار دوستان و مدیر و معاونین مدرسه و تمام معلم هاشون یک شب به یاد ماندنی و خاطره انگیز را سپری کردند و خودشون شام الویه درست کردن و صبح پنجشنبه هم با یک چمدان از خونه رفت و لباس خواب و رختخواب و ... با خودش برد

ولی خانم دوربین دیجیتالش از دستش افتاد زمین و دوربین داغون شد و فرستادیم نمایندگی و لنز کاملا خرد شده 60 هزار تومان خرجشه که قراره از ماهیانه خودش کم کنیم تا یادش بمونه چ.ن این دومین باره که دوربین خراب میکنه

دانیال هم طبق معمول روز به روز با مزه تر و نمکی تر میشه و همه فامیل را شیفته خودش کرده

توی مراسم مادربزرگم همه داشتند میوه میشستند و دانیال هم دستشو کرده بود توی میوه ها و میگفت: میوه ها را شوشیدم

دانیال خیلی با نمک حرف میزنه

امروز خواستم بهش محبت کنم و گفتم دنی جون بیا بریم مهد کودک اسمت را بنویسم ولی گفت: اونجا عمو داره و هر کاری کردم نیومد..... نه به این قلدر بازیش و نه به این ترسو بودن و خجالتی بودنشنیشخند

تعدادی از کلماتی که دانیال تلفظ میکنه را در پایین مینویسم

اتاق    اوتاگ

ماشین  بیب بیب

سشتم  شوشیدم

کجا   خوجا

کادو   خادو

بشور  بوشول

توالت  آلت با کسره روی ل

دنیا   دیا با ضمه روی د

ساعت  عت

نمیتونم  میمیتونم

من بلد نیستم   من بلد نیست

من نمیتونم   من می میتونم

مامان و بابا   ماماش و باباش

این مامانشه اون باباشه   ای ماماشه او باباشه

من نمیدونم    من میمیدونم

یه شب هم یه پشه اومده بود توی اتاقش و اومد جلوی در ایستاد به پشه گفت: از اوتاگ من بلو بیوون

٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | نظرات ()

 

آغاز سال 1388

مشاهده یادداشت خصوصی

٢٠ فروردین ۱۳۸۸ | نظرات ()

 

وبلاگ جدید دونیال

مشاهده یادداشت خصوصی

۱٧ اسفند ۱۳۸٧ | نظرات ()

 

تولد 11 سالگی دنیا و 3 سالگی دانیال

مشاهده یادداشت خصوصی

۳ اسفند ۱۳۸٧ | نظرات ()

 

تولد دنی ها نزدیکه

مشاهده یادداشت خصوصی

٢٧ بهمن ۱۳۸٧ | نظرات ()

 

خرابکاری دانیال خان بر سر و موی خودش

مشاهده یادداشت خصوصی

۱٦ بهمن ۱۳۸٧ | نظرات ()

 

دانیال به آرایشگاه میرود

مشاهده یادداشت خصوصی

۸ بهمن ۱۳۸٧ | نظرات ()

 
-->

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس