تابستان و تعطیلات مدارس دوباره شروع شد
از جهتی خیلی خوبه که بچه ها تعطیل میشن و نگرانی و استرس درسهاشون را نداریم و نمیخواد صبح زود بیدار بشیم و آمادشون کنیم
از جهت دیگر یک دردسر جدید شروع میشه که دائما حوصلشون سر میره و دنیا و دانیال هم یا با هم حسابی بازی میکنن و یا در حال دعوا هستن
در حال حاضر که بنده در حال تایپ کردن هستم در خانه ملا غوغایی بر پاست و صدای گریه های دانیال و جیغ دنیا همه جا را برداشته
دنیا میخواد موزیک بگذاره و برقصه و دانیال از این کارا بدش میاد
به دانیال میگیم تو بیا توی اتاق خودت و کارتن ببین ولی با اصل موضوع مشکل داره و میگه : دنیا نباید برقصه... نباید بخونه ...
دنیا هم با معدل خیلی خوب ٨١/١٩ قبول شد و خستگی را از تن ما در آورد
البته تمام نمراتش ٢٠ بود و ٢ تا امتحان آخر را دیگه خسته شد و اصلا نخوند و ۵٠/١٩ شد
روزها با نوه طبقه بالایی میرن توی حیاط و بازی میکنن
براشون چادر خریدم و اسباب بازی هاشون را میبرن توی حیاط و بازی میکنن
دانیال هم یک دوست داره که اسمش علیرضا است و همسایه کناری هستن و دانیال خیلی دوسش داره و خیلی خوب با هم توی حیاط بازی میکنن ( ماشین بازی - اسکوتر)
همین حیاط کوچولو کلی برامون نعمته
هنوز مدرسه برای دنیا ثبت نام نکردم
٢ تا مدرسه هستن که یکی از بینشون را باید انتخاب کنم
یک دوست خیلی خوبی دارم که دخترش با دنیا هم کلاس هست و منزلمون هم به هم نزدیکه و ترجیح میدم که دنیا و دختر دوستم توی یک مدرسه باشن
شنبه قراره که اونا هم برن و این دو تا مدرسه را ببینن تا تصمیم نهایی را بگیریم
امسال دنیا فقط کلاس زبان میره و پیانو که این دو تا کلاس را در طول سال به طور دائمی شرکت میکنه و هر وقت که دوست داشته باشه به صورت آزاد استخر و پیست اسکیت میره و امسال سر خودم و دنیا را شلوغ نکردم تا بیشتر کرج بریم و بچه ها از استخر و فضای باز اونجا بیشتر استفاده کنند
بابایی که کار جدیدی را هم علاوه بر کارهای قبلی شروع کردن و دیگه عصرها خونه نمیاد و تا ١٠ - ١١ شب سر کار هستن ولی یک خوبی که داره اینه که به منزلمون نزدیکه و عصر که میشه ما اگه کاری نداشته باشیم یه سری به بابایی میزنیم و اگه بیرون هم باشیم موقع رفت یا برگشت یه سک سک کوچولو اونجا میکنیم
هم من و هم بچه ها محیط و آدمای اونجا را خیلی دوست داریم و یه جور تفریح برامون شده
دیگه نمیتونم عصرها کلاس کامپیوتر برم چون بابایی اون ساعت دیگه خونه نیستن و برای همین ٢ هفته ای بود که کلاس نمیرفتم و از شنبه صبح های زود که دنیا و دانیال خواب هستن میرم کلاس و تا بخوان بیدار بشن برمیگردم

برای این پست بیچاره شدم.... ٢ ساعته نشستم تا ٢ تا دونه عکس آپلود کنم
تازه اینترنت من پر سرعته ولی وضعیت اینترنت خیلی خرابه
فیس بوک و یوتوب که کاملا بسته است و اینجا هم که اینجوریه

دانیال عادت های خاصی داره و هیچ جوری نمیشه عوضشون کرد
به عنوان مثال همین عکسهایی که میبینید مربوط به عروسی یکی از دوستان نزدیک خواهرم هست که از بچگی میشناسیمش و عروسی خیلی بزرگی بود و من هم برای دانیال لباس و کفش خریدم ولی به هیچ عنوان حاضر نبود که بپوشه
البته قرار نبود که دانیال راببریم و میخواستیم بگذاریمش منزل مادربزرگش ولی از بس شهر شلوغ بود ترسیدیم بگذاریمش و شب نتونیم بریم دنبالش و برای همین با خودمون بردیمش ولی دانیال حاضر نبود لباسهای جدیدش را بپوشه و با هزار زور راضی شد ولی کفش جدید را دیگه قبول نکرد و با همون کفشهای کثیف و کهنه اومد
